نوشته شده در تاريخ شنبه 12 فروردين 1398(بازدید ), توسط مهدی هدایی |

Canyon, beach, black, Canyon, clouds, coloured, dark, deep, desert, dry, evening, extreme, grand, hot, light, magic, morning, mountains, nature

سلام. می توانید هرماه یا هر گاه که دوست دارید، مبلغ سیزده هزارتومان یا هر مبلغی که دوست دارید، ـ بی"در ازایی" ـ، به حساب سیبایِ شماره ی: 0101334649009 و یا به این شماره کارت سیبا: 6037991452091295 به نام مهدی هدایی واریز نمایید. "اینجا" را همواره با دیدِ "مُربّی" "نگاه" کُنید و "مُرَبّا"هایِ "خوش""مزه" و "خوش""قِوام" "باربیایید". "روزی""هست"،"مُربّایِ""قِوامیافته" "به بها" "می""خَرَند" "شَخصاً" جاودانه ... هر اتّفاق ِ "اینجا" ـ "هاگ" ـ، "کاربُردی"ی "گران""بها"ست، ـ ... أَللهُمَّ إِنّی أَسئَلُکَ بِبَهائِکَ کُلّه ... ـ با "قیمت"ی "ارز""آن"، هرچند که این "قیمت"ِ "ارز""آن"، گران تومان باشد، بی"در اِزای" ... مَهدی.

Girl in the Rain, Dark, Deep, Female, Flood, Girl, Light, Rain, Water, White Dress, Woman

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ), توسط مهدی هدایی |

 

سلام استاد.

باور کردم استاد

که همه دردهای اینور جهان

از این دیگران است.

چشم!قربان! می کشمشان.

من که محتاج دیگران نیستم.

مگر نه این است که ما همه مان محتاج" او "هستیم،

پس چرا من باید از دیگران بترسم

و ترس از آنها ـ "شِرک" ـ

باعث ریا و دروغگویی و هزار مصیبت دیگر شود؟

از این همه شرک بیزارم استاد،بیزار.

با این همه ترس

من بنده دیگرانم نه بنده "او".

زین پس دیگر، ان شاءالله

به جای خود خوری و خیشآزاری و عذاب کشیدن،

دیگران و ترس از آنها را می خورم

و اینگونه رها می شوم از بندها.

و چه خوب که اینگونه همه چیز تمام می شود

و لذتم آغاز.

ممنونم.

سلام. وَ من هم ممنونِ شما و مثل شما شوندگانم. مَهدی

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:ورزش,نرمش,پیلاتس,یوگا,شکم پهلو,باله,رقص,عربی,ایروبیک,, توسط مهدی هدایی |

حتماً باید پول خرج کنید ـ و اگر لازم است خُب بکُنید، چه بهتر که برایِ پیشگیری باشد پول خرج کردن. خیلی ارزان تر تمام می شود که! چرا طناب نمی زنید؟ چرا نمی دوید آرام؟ چرا خودتان را کمینه مثل گربه ها نمی کشید دراز روی زمین ...

چند دقیقه "ورز"ش به خیش می دهید؟ وَ چرا؟ ... که قوی شوید و بیازارید و قوی شوید و به خدمت اندر ِ خدا یا ...؟ ها؟ "قَوِّ عَلی خِدمَتِکَ جَوارحی وَاشدُد علی العزیمةِ جَوانِحی ... یا ربّ! یا ربّ! یا ربّ! ... و خدا خِدمتگزار می خاهند؟ شأن حضرتشان اعزّ و اجلّ و اکرم و اکبر از این نیست که به کسی برایِ خودِشان ـ که نهایت هستند زحمَتی بدَهند؟ کسی که بنده یِ حضرتِ "ایشان"، آیا به کسی زحمَتی می دَهَد؟ کسی را به بیگاری می گیرد؟ کسی را دستمُزد کم می دَهد؟ کسی را کُم رسیدگی به زندِگیَش می کُنَد اگر مسئول رزق او شده است از جانِبِ خدا؟ ها؟ ... پس "این" "ارز"ها کُوشَند؟ کُجایند؟ چرا این جمعیّت این همه نگرانِ فرداست که گرانی، که بیماریِ جدید، که دردهایِ بی درمان، که بهایِ مداوایِ سنگین ... این چه اجتماعی، چه حکومتی، چه وَ دین؟ ... هان؟

"ورز"دادن وظیفه است، چند نوبت در روز و شب دست هایتان را بالا می برید و پایین می آورید؟ اگر این الله اکبر نمازهایتان نبود آیا اصلاً حتّی یک بار هم در روز و شب دست هایِ بی چاره تان را که فقط به فرمان شما کار می کنند بالا می بردید؟ هان؟ چند بار در طول شب و روز می نشینید و بر می خیزید اگر تخلیه گاه هایِ ایرانی نبود؟ چقدر نفس عمیق می کشید؟ چقدر بازدم عمیق دارید؟ چقدر برایِ این ها که نوشتم می کوشید؟ بدنتان که دیگر مال خودتان است! ضرب المثل ِ کاه و کاهدان را جسارتاً که همه شنیده ایم که! نه؟ هان؟

حتماً که نباید تِردمیل باشد که چند روزی استفاده کرد و بعد ماتم گرفت که حالا کُجا ببریم که جایمان را گرفته است و ذِلّه شد از دستِ آن در گوشه یِ حال و پذیرایی و اتاق خاب و نشیمن گاه ـ ! ـ و ... هان؟ نمی شود پیاده روی کرد روی زمین به جایِ آن؟ ... حالا گیریم که تردمیل هم بود، خُب پس چرا حالا که هستش کرده اید برترین بهره وری را از آن نمی کنید؟ چرا حتّی وقتی مهمانی می آید و می شود از او خاست تا شما شام و ناهار می آماده اید، برود روی تردمیل و همراه با بیماری هایی که با غذاهایِ کذایی مملو چربی و گوشت هایِ هورمونی و سبزی هایِ فریزری و ... به او می دهید سلامتی هم کمی به او تزریق کنید ...؟ نمی شود کمی دستا همه بالا کرد؟ حتماً باید یکی باشد که بگوید یالّا یالّا یالّا ...

و تازه اگر نیاز به این هم هست که من دارم می گویَمتان که ... بسم الله! رقص کُنید و دستا همه بالا وَ پاها همه بالا ... یالّا یالّا یالّا ... حالا حالا حالا همه پایین ... هان؟ می شود با "ذکر" هم "رَقصید"؟ در جهانِ حقیقت، اصل بر "رقص" است. "رقص" به معنایِ "جوشیدن"ِ "شرابّ" است ـ کَمینه در "اینجا" که معانی را "خود"ِمان می سازیم از اعماقِ حقایقشان ...

ـ پُر واضح است که اگر این رقص "کذایی" وَ برایِ مردی است که "همسرزمین"ِ شماست و یا بالعکس وَ یا هردُوانه تانه ...، که چّه عبادتی ... وه وه وه ... به به به ...

و بعد امّآ اگر از نوعی که شود که خانوادگی

چه نزد والدین

و خاه نزد مَحارم رازهایتان ...

مثل فرزندان

وَ  باز هم چه وَ خوب. همه باهم همه یالّا ... ها؟ مَهدی

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ), توسط مهدی هدایی |

خاست،

برایِ کسی است که شناخت

چه؟

خاسته یِ اوست

و "راه"ِ مناسبِ وصل ساخت

 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ), توسط مهدی هدایی |

و ندانی اگر تو دقیق

ـ مثل ِ بریدنِ با تیغ! ـ

چه خاسته یِ توست

ـ و در ابعاد ـ

حرکت مُحال که رُست

!

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ), توسط مهدی هدایی |

مرا می بیند و استجازه ای و نزدیک می آید و دستم را می فشارد و می گوید می توانم یک انتقاد از وبلاگ بکنم؟ می گویمش کُنید! می گوید استاد از شما بعید بود!، شما این همه از آزادی مطلق می گویید دیگر چرا؟! یکی از متن های وبلاگ را که من در آن از زنان و احتمالاً "آنچنانی"هایِ در خیابان و کوچه گردان و اجازه نادِه ها به مردان و پسرانِ تشنه که بنوشندشان ـ خصوصاً وَ قطعاً ذکر کرده باشمی باید که در اینجایِ جهان مقصودِ اصلی است و آن هم "آنچنان". که اگر در هرکجایِ جهان "آنچنان" رفتندی خاهندی دیدی که همین که اینجایِ جهان می گویندی سرشان آمدی. این لباس ها که دیگر لباس نیستند که! نمی دانم چرا حکومت می ترسد بگذارد که اینان آن را کَنَندی. بهتر استی از این که استی. و این بی چارگان، دختران و زنانیند که نه چیزی در شخصیّتِ خیش دارندی و نیز نه شخصیّتی برای خویش می شناسندی و نه چیزی در تفکّری در تعقّلی در کمالی و با کمال تأسّف این بی چیزی را با اجازه به مردان و پسرانی که می بَرَندشان و می نوشندِشان و بالا می آورندشان و می روند پی ِ دیگری، خارانه تر به خواریِ خود می افزایند. نیز این متن من نه به معنای این است که مردان حقِّ این خیانت دارندی و نه به معنای این است که زنان و دختران و دخترکانی که معانی حقیقتِ این خیشدراختیارگذاری را نمی دانند و این می کنندی مقصّرندی. مقصّر کسانیَند که مسئول تربیت جامعه بوده اند و همواره در فکر جیب و جاه و مقام و منم منم هایشان و غرور و تکبّر و نخوت و "سوارکاری"ِ خود بوده اندی. وگرنه این جامعه یِ باکره یِ تربیت، اگر روزی کسی را به تربیت خود بیابد، کلان، جهان را درس دادی و "سو"یی خاندیشانی که مپرس! گفتم عزیزا!، آزادی مطلق را که نمی شود به لجن کشید که!، با آزادی مطلق که حقّی به کسی داده نمی شود که در جایی که امکانِ نوشیدنی نیست و کویر است هِی انواع نوشیدنی های رنگین را گردانندیّ و ندهندی خوردی که!، یا گرسنه را با خوراک هایِ رنگین و بویین و رقصان آزُردی و ایشان را هر ثانیه هزار بار به جهنّم ِ حسرت بُردی که ...، جانا! که!! آزادی مطلق را اگر دقّت داشته اید همواره در "اینجا" این طور مطرح شده استی که "بی ستمی" که یعنی "بدونِ این که کار باعث غمی" بشودی. نازنینا!، امّا شما چرا؟! ها؟ که مدّعی اید که "اینجا" را "راه""بَر" یافته اید و آرام دِه و آرام زای ...! چرا آیا سراغ چنین دخترانا و زنانا نمی روید و نمی پرسید که چرا "چنینندی" و "چنان" گردَندی و هر بار که می بازند و مثل دستمالِ استنجاء بیرون انداخته می شوندی یا خویش خیش را چنین بیرون می آورندی برای یکی هایی دیگر که پول دارندی یا ... ها؟! می گوید من که خودم فقط به دختران و زنانی می اندیشم که اندیشه ای در سر داشته باشند و ... می گویم یعنی عین خیال شما نیست اگر اینان را دیدید؟ ... سری تکان می دهد که معلوم نمی شود منظورش را ... وَ من این گفت و گفتم را "اینجا" برای همگانمان می آورم و با همین گفت و گفتم "باز""می""گردم" سپاسگزار به ساحتِ هاتِفَین ... و صدهاهزارمیلیارد البتّه ضرب در مُدام همین ضرب که اگر کسی تعریف کاربردِ واژه ها را دانستی دور مَبودی که بسیار کارخانه ها مجبور بودی به کاری مفید اندر افتادی وَگرنه از گرسنگی صاحبانشان و کارکنانشان مُردی ... کاری مفیدِ فایدت ... نه کاری که عادتِ مصرفِ مزخرف و آزاردهنده زاید و "چنان" که نمی شایَد. کاری که آرامش به بشر دادی و همه را به آزادیِ مطلق رساندی و برابر کار کردی و برابر خوردی و برابر مردی و برابر "خیزیدی" و برابر "مُحاکمه" شدی و برابر بهشت یا دوزخ برایِ خویش و خیش داشتی و برتری فقط به تذکّر بودی و تفکّر و تعقّل و تدبّر و تعامل و تمرین و تداوم و تقوای ... و این هشت آینه رای، پنچ واژه یِ گنج نظم و نظافت و نزاکت و صداقت و خلوص بودی مبنای ... وَ در چنین شرایطی هرکه برتر بودی سر تر بودی. و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین. و معنایِ این ایت را در نمی یابد و من می گذارم برای باری دیگر که آیا می پرسد یا خیر ... مَهدی

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ), توسط مهدی هدایی |

سلام استاد.

استاد

بدی عجله را فهمیدم

و با ایمان اسیدی به نبایدش کندمش

و

سوزاندمش.

و برای ماندگاریش

که خیلی مهم است

تمرین را پیشه خود می کنم.

و با صبر و مکث

چشم به راهِ

به ثمر نشستن کاشته هایم می نشینم ـ ننشینید! هیچ گاهی را ننشنید! همیشه روان باشید ـ جاری ـ، شاد باشید، لذیذ باشید. مهربان باشید. و عزیز ... نشستن که می دانید که یعنی مُردابِگی و مُردابِگی حتّی با به کار رفتن و به کار بردنِ واژه یِ نشستن هم ممکن است آرام آرام خویش را جایِ خویش شما بزند و خیشتان او را به رسمیّت بشناسدی. چشم به راه هم نه!، پس چه؟ "این": و با صبر و مکث راهی ِ مقصودِ در مقصدَم که مرا به "مقصود"ِ"بَر مقصد "ایستا""یَم باز خاهدی بُرد از طریقی بَرتَر و "راه"ی سَرتَر در ابعاد و اعباد خاهمی شدن ... ـ

استاد

من متوجه تفاوت بین عجله و مسارعه نبودم

و این دو را با هم خلط می کردم.

و همین طور

متوجه تفاوت بین مکث محوری

و کُند کاری و تنبلی هم نبودم.

و جالب اینجا بود که

این عجله هم از ترس بود،

ترس از نافرمانی.

ترس از دست دادن فرصت.

و متوجه نبودم که

کسی که میترسد به این علت می ترسد که

تکیه به خودش دارد،

به توان و قدرت نداشته اش.

امروز معنی آن کلام شما را فهمیدم که فرمودید که

آنکه خدای را می بیندی همراه و هم رای،

نترسیدی ایچی!

و فهمیدم بقیه "الله" استندی .

من فقط انتخاب می کنم.

باقی خیر اوست.

پس دلیلی برای ترس و عجله وجود ندارد.

استاد

من عجله را ناآرامی و دلشوره ای دیدم که همه چیز را

به باد می دهد.

درست همان طور که فرمودید

مثل زنگی که آهن را می خورد.

و آدمی را به سمت انجام کار در غیر وقتش،

بدون معرفت و بصیرت،

بدون ثمره ای،

همراه با دنیایی عیب و نقص می کشاند و نهایتا

سبب از دست رفتن فرصت می شود.

استاد

نکته جالب این بود که

من عجله می کردم تا فرصت را از دست ندهم!

یعنی

با چیزی که فرصت را از دستم می گرفت

برای حفظ فرصت تلاش می کردم.

استاد

و باز تازه فهمیدم که

آنچه در اینجا خیلی بر آن تاکید می شود

یعنی انجام هر کاری

به بهترین شکل ممکن

و در اسرع وقت،

همان امر به "سارعوا"در کلام خداوند است.

که با آرامشی ناب همراه است

و توام با بصیرتی ناب تر

و نه با دلشوره و نا آرامی.

و اینجاست که فرد می تواند حداکثر استفاده از ظرفیت های خویش را داشته باشد

و فرصتش را حفظ کند

و برسد به قله ها.

در حالیکه با عجله به هیچ فضیلتی نمی توان رسید،

چون

دیگر نه دانش جویی

و نه دانش آموز.

پس ان شاءالله زین پس

با صبر و مکث،

بی عجله

همراه با آرامش

به سمت انجام کار به بهترین شکل ممکن و در اسرع وقت

همت می گمارم.

و نمی خواهم غوره نشده مویز شوم.

ممنونم.

استاد

درست فهمیدم؟

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ), توسط مهدی هدایی |

سلام استاد.

 

سلام!

استاد

این مدت که به این قضیه فکر می کردم

واقعا دیدم

ـ واقعاً دیدم ـ

که

اگر در کاری مقصری وجود داشته باشد

آن مقصر منم.

و فهمیدم

کوتاهی ها

و کم گذاشتن های من

باعث خیلی مسائل شده است.

قبلا

همیشه دیگران را مقصر می د انستم اما

حالا که دقیق تر به "این""آینه" می نگرم

"می بینم"

خودم را نشانم می دهد

ـ خودم را نشانم می دهد ـ

و

به این نتیجه رسیده ام که اگر

من درست شوم

بقیّه هم درست می شوند.

ـ حالا امّا به این نتیجه می رسید که:

بقیّه خدایند.

حضرتِ آفریدگار.

بقیّه "درست" هستند.

مطلق ِ "درستی" حضرتِ بقیّه هستند

که باقیندیفقط حضرتشان.

منظورتان حتماً دیگران است.

دیگران.

دیگران ...

وای بر ایشان ...

وای وای وای وای .... ـ 

ـ و فهمیدم که

دیگران هم اگر درست نشدند،

نخاستند که درست باشند، درست شوند،

به من مربوطی نیستند ایشان

وَ من خودم

هستم که

درستی لذّتِ من است،

درستی عزّت من است،

درستی عشق من است،

لطف من است،

"آن"ِ من است،

جان من است،

حضرتِ ایمان است ... ـ 

همان که شما فرمودید که

پایه تحول دیگران تحول توست.

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:کفر,ایمان,شرک,تقوی,تقدس,مقدس,کلیسا,کلیسیا,مسجد,معبد,مناره,اذان,اقامه,نماز,روزه,دین,اسلام,مسیحیت,یهود,کو,کی,که,کال,رسید,, توسط مهدی هدایی |

سلام.

سلام سلام سلام

چشم استاد

دیگر زین پس

به منظور به رخ کشیدن خودم،

خود را در بحث های این و آن نمی اندازم

و تا زمانی که درباره مسئله ای آگاهی ای ندارم

در مورد آن حرفی نمی زنم و اظهار نظر نمی کنم.

و زبانم نیز اگر به کار افتاد

تنها باید سود برساند.

لبخند با معانی یی مفهوم

به جای حرف مفت هم به چشم.

بر وسط سقف بودن هم به چشم.

ممنونم.

"اینجا" ممنون است.

استاد ممنون است.

"هاگ" ممنون است.

سلام.

چشم استاد

زین پس با دیدن زنده ای

و غسلش

و تلقینش،

یاد آن "قارعه"را

همیشه ی زندگی خویش میکنم

و عبرت می گیرم

و رها از ایستایی و گندیدگی،

با حضور حضرت رحمان در راس آشکار و پنهان لحظات و پندارهایم،

اهل ِ 

شادی و لذت و عشق و حال و شور و شعف و خدمت به خیش و به خویش و به خویش و همه

در حد توانم ـ و اگر امکانی، بیش ـ

می شوم.

استاد

لطفا اگر امکان دارد از معانی غسل نهایی ابدان

و تلقین میت هم برایمان بگویید.

ممنونم.

"اینجا" ممنون است.

استاد ممنون است.

"هاگ" ممنون است.

"به چَشمان!، چَشم!،

می گویم ..."

...

به راستی بهشت حقّ کسانی است که به "آن""وَرانیرویِ""مطلقّ" بی چرایی و چُون و شاد و روان و رهای، درست مثل رهایی در رگ های شده یِ خون، پیوسته ابراز داشتندی "چَشم!"قُربان!"". "بهشت" رای معنایی جز "این" نیستی. هیچ هیچ جای پی ِ "آن" مَگَردید ایچی. "بهشت" حتّی آنجای کآزاری نباشد، کسی را با کسی کاری نباشد نیز نیست. "بهشت"، "آن""جا"ست که "این""جا"ست که کسانی اندکشماره "سَر""به"زیر""  و در اوج و اعتلاء لیک، نمودندی که "بنده"اندی و نُمادشان "این""بود"ی که: ""به چَشم!""قُربان!"". بی هیچ دَنگی بی هیچ فنگی بی هیچ جنگی بی هیچ لکّه یِ ننگی بی هیچ رَنگی بی هیچ چرت و پرت و جَفَنگی ... مرسی جانا! مرسی که معنا می بخشید به یعناها بر کاربرد. هرکه اید و هرجای، وَرایید ...

سلام استاد.

سلام سلام سلام ...

استاد

بدی عجله را فهمیدم و

با ایمان اسیدی به نبایدش کَندمش

و سوزاندمش وَ برای ماندگاریش ـ ماندگاریِ نبودنَش در من ـ

که خیلی مهم است

تمرین را پیشه خود می کنم

و با صبر و مکث

چشم به راه به ثمر نشستن کاشته هایم می نشینم.

استاد

من متوجه تفاوت بین عجله و مسارعه نبودم و این دو را با هم خلط می کردم ـ یعنی همان مخلوط کردن ـ

و همین طور

متوجه

تفاوت بین مکث محوری و کُند کاری و تنبلی هم نبودم.

و جالب اینجا بود که

این عجله هم از ترس بود،

ترس از نافرمانی.

ترس از دست دادن فرصت.

و متوجه نبودم که کسی که میترسد

به این علت می ترسد که

تکیه به خودش دارد،

به توان و قدرت نداشته اش.

امروز معنی آن کلام شما را فهمیدم که فرمودید که

آنکه خدای را می بیندی همراه و هم رای، نترسیدی ایچی!

و فهمیدم بقیه، " الله" است.

من فقط انتخاب می کنم. باقی خیر اوست.

پس دلیلی برای ترس و عجله وجود ندارد.

استاد

من عجله را ناآرامی و دلشوره ای دیدم که همه چیز را به باد می دهد.

درست همان طور که فرمودید مثل زنگی که آهن را می خورد.

و آدمی را به سمت

انجام کار در غیر وقتش،

بدون معرفت و بصیرت،

بدون ثمره ای،

همراه با دنیایی عیب و نقص می کشاند و نهایتا

سبب از دست رفتن فرصت می شود.

استاد

نکته جالب این بود که من عجله می کردم تا فرصت را از دست ندهم!

یعنی با چیزی که فرصت را از دستم می گرفت

برای حفظ فرصت تلاش می کردم.

استاد

و باز

تازه فهمیدم که

آنچه در "اینجا" خیلی بر آن تاکید می شود

یعنی انجام هر کاری به بهترین شکل ممکن

و در اسرع وقت،

همان امر به "سارعوا" در کلام خداوند است.

که با آرامشی ناب همراه است

و توام با بصیرتی ناب تر

و نه با دلشوره و نا آرامی.

و اینجاست که فرد می تواند حداکثر استفاده از ظرفیت های خویش را داشته باشد

و فرصتش را حفظ کند

و برسد به "قلّه" ها.

در حالیکه با عجله

به هیچ فضیلتی نمی توان رسید،

چون دیگر نه دانش جویی

و نه دانش آموز.

پس ان شاءالله زین پس

با صبر و مکث،

بی عجله

همراه با آرامش به سمت انجام کار به بهترین شکل ممکن و دراسرع وقت همت می گمارم.

و نمی خواهم غوره نشده مویز شوم. ممنونم.

استاد درست فهمیدم؟

دُرُستِ دُرُستِ دُرُست ...

و بَس چالاک و بسی چُست،

Joy Is The Holy Fire

همه با "این"ِ"آن"ِ کنونِ شمای

همه می شُد رُست

...

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ), توسط مهدی هدایی |

حتّی خوراکِ تومای

وَ موجِدِ اعتیاد و خطای

چو نتیجه همین که هرکه وَ اینجای

از آن همه وسعتِ ارض

همیشه مُهیّای

بدونِ سؤال

و "کَشتی"ِ"کَج"

همه در پی ِ بهره ی ِ خویش

همه بر لج

...

مخفی کردن مواد مخدر در قرآن کریم!! + عکس

!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391(بازدید ), توسط مهدی هدایی |


روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟

یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟

یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد

از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم

آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

وا… این قالب مردار، به هم در شکنم


مولانا
 

"سلام آموزگار" سنگ هاو"غبارها"ی در راه که نشانم می دهید چه درصدش کم باشد چه زیاد در هر حال حق ّ همیشه با "راه نما" ست ووظیفه ی من "پذیرش"وبرطرف کردن نقص ِکار  "نواختن"شما را "سرمه "ی "چشم"می کنم تا "بینایش"بلکه بیشترودقیقتر مرسی حتما جای "شکری"بیشتر دارد ممنون

"سلام" "راه""نما" همیشه با "حقّ" است، چون "راه"، جز "حقّ" را "نمی توانَد" برتابد! و شما و "این""حقّپذیری"ِتان را، نتیجه "همان" که پیوسته شادید و رهوار و "چابکسوار" ... و چشمانتان بر "راه""گُشاده و دور از "چاه" و "بینا" همواره! امضاء

پس کی از اداب سخن میگویید.سالهای سال یا شاید قرنها هیچ کس از ادب اداب دارد برایمان نگفت جز شعار !!!!!!!! اینقدر نگفتند و نکفتن که شد اینکه وقتی با دوستم علت بیماری مادرشو بررسی کردیم رسیدیم به پنهان کاری - ریا کاری - همان مثلث خودمان اینقدر مادرش خودش را طی سالیان دراز خورد ه و خورده که حالا شده سرطان درد ی و زجری میکشد که مپرس . از ترس دیگران کثافت اشغال و وازه ای که وقتی بررسی کردیمش دیدیم اصلا وجود ندارد ابرو !!!!!!!!!!!!دلم گرفته .من هم مثل او او هم مثل من ...........

 استادتان بودند و ده انگشت و این همه "تکمه" روی "صفحه""کلید". خیلی باور کنید که می کوشیدند و فرمانم دادندی که بکوشمی نیز وَ هر روز و بنِگارمی که مبادا جایِ "خالی" حضرتش نمایان بماندی وَ کرده ام در بیش از حدِّ توان و بلکه همه تان صاحبانِ اذعان بر این مُدَّعا، لیکا چشم!، آداب خاهدی جدّی آغازیده شدی. در این دیار جهان که زنان بِدانسان که در آن پُستِ گذشت نبشته شدی بایدی بودی که مبادا مردی را به چاهی انداختی و "راه"ی بر حضراتشان بسته شدی به علّتِ شکل حضورشان در "جمع ِ میدان" ...، قرن ها هم نیست که از ادب نگفته اند بلکه هرگز است که آداب نیاموختندی و اکنون اگر در کشور گوشه ای و کناری هواری دالِّ بر این گفتن بودی همانا از نوع غریبِ غربی استی و یای که از نوع شعاریِ دینی ِ آن که اگر به کار آمده بودی آیای این مردک احمق در این شهر مقدّش مشهد و در بازاری به نام رضایِ امامشان سوهان کُهنه را با سوگند بسیار ِ دالِّ بر تازه بودن آن به عزیزانی می داد که مهمان بودند و پس از باز شدن آن نزدِ صاحبِ خانه خجالت کشیدندی؟! و به قول عرب هایِ ثروتمندِ پولدار ِ مرفّهِ دنیاکمینه بهشتشان: هَلُمَّ جَرّاً ... که یعنی بگیر و برو و بشمار این بی ادبی ها را در ابعاد ... الی ما شاء و یشاء و سیشاء الله تبارک و تعالی ...! و فرقی هم می کند که پس که باشی و کجا و چه کاره، وقتی از آداب سررشته نداشته باشی و ندانی که سخن گفتن چگون و خُفتن چه گون و رُفتن و دُرسُفتن و خوردن و همخوابی و عشق و محبّت و عادت و زرع و عبادت و بسط روزی و شغل و حکومت ...؟ در میانِ جمعیّتی که همواره هراسان استی از این که مبادا دیگران ... و حکومت ... و والدین ... و ... و ... و ...، کاری جز ریا مگر ساز می شود؟ پس به همین دلیل در همگان ریاکاری آغاز می شود ... و ریاکار که همان دروغگویِ چندرُوست، دزد می شود، رباخار می شود، زناکار می شود و چه بد!، که لذّت هم نمی برد به معنایِ حقیقتِ آن. وَ بدیهی است که چنین کسان، پیوسته در ابدان و خیال و وهم و گمان، خیشآزارانندی و بندیِ آرام دیگران و کام حضراتشان به بهایِ عذابِ اینان!!!!!!!!!!!!!!!! بعد، بدتر این که اینان، آن بیداد و فریاد را بر سر نزدیکترین نزدیکان خالی می کنندی ستمگران!!. در چنین جمعیّتی افرادش به جایِ این که ستمگران را بخورند، خودشان را می خورند. اگر آدم هایِ این دیار، به جایِ این که قرو ...ن، خودشان را خوردند این دیگران ـ ستمگران ـ را خورده بودند به جایِ خوردن خودشان، این دیگران تمام شده بود و این جمعیّت هم جامعه ای شده بود، برایِ، خودش ... هرکس امّآ مگر شایسته یِ همانی که هستی نیستی؟ هان؟ خُب مادر جان!، آبِ رُو و آبِ زیر و آبِ وسط و آبِ چشم را بر لحظاتِ لذّتِ خیشت می باراندید و به گور پدر هرچه دیگران است می ...یدید و همه چیز می دیدید که تمام می شد و لذّتتان آغاز می گردید و رها از هرچه و هرکه که که می خاست بندتان باشد و بشود می شدید و سرطان سگ و خر و گاو خرچنگِ که بود که بتواند شما را فرا بگیرد؟؟! هان؟ دل که نمی گیرد عزیز!، شما دل را گرفته اید، ولش کنید با چاره را که پی چاره باریَش بر شما بیایدی و شما برهید از این اشتباهاتِ حتّی لُپی. دل که اصلاً نمی تواند بگیرد. دِل "محلّ"حضور"" است و "معبدِ"نور"" است و حتّی در گور هم نخاهدی رفتی و دل که همان "سوارکار"ِ عبورگر ِ "آن""مَعبَر" استی که ... عزیز دل برادر ... "دست"ت مراقب باش که نرود لایِ "دَر" و "دَر" به "بیرونی"ِ"گُمگَر" باز بمانَد و باز بیاید داخل و چه ها که باز بکند وا!. "در" را به "دل" بگشا که "آنجا" "خَبَر"هاست ... برایِ "دَر"ی که به "آن" "وا"ست. هیچ کس مثل هیچکس نیست. هیچکس هیچکس است و هیچ کس هیچکس نمی شود. هرکس برایِ خودش ساخته شده است و خودِ خودش است. شما من من شما او من من او او شما شما او ما آنها آنها ما و و و ... که نه هستیم و نه می شود که بشویم ... می شود خرچنگ ـ سرطان ـ را هم به بازی گرفت اگر این دیگران را کُشتی!! اگر این دیگران را ر ...دی به بِهِشان. همه یِ دردهایِ اینور جهان از این دیگرانِ بزرگ و کوچک و خُرد و کلان و نامقدّس و مقدّس و صاحبِ جادو و جانّ است ... هست ...!، باور کنید!!

Red clawed crab

توبَک چو نیست،

پی ِ "گنج" از چه رو شده ایدی و ایم

بدونِ لیاقت و بی حقیقت و با بیم

...

!

؟

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.